![]() |
![]() |
|
| باران بهانه بود که تو تا انتهای کوچه زیر چتر من بیایی و دوستی مثل گلی شکوفه کند بر لب هایمان!! |
|
جان من وتو تشنه ی پیوند مهر بود دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم. بس دردناک بود جدایی میان ما از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم. دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت. و آن عشق نازنین که میان من و تو بود دردا که چون جوانی ما پایمال گشت. با آن همه نیاز که من داشتم به تو پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود من بارها به سوی تو بازامدم ولی هربار دیر بود.. اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش. سرگشته در کشاکش طوفان روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش......
پ.ن. بعد یه مدت خیلی خیلی طولانی دوباره سلام.. بااینکه خیلی وقته چیز جدیدی ننوشتم اما دلم نیومد وبلاگ رو به روز نکنم واسه ی همین این شعر هوشنگ ابتهاج رو گذاشتم. خودم خیلی دوسش دارم....امیدوارم شما هم همین نظرو داشته باشین..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 1:37 AM توسط ساینا |
|
|
بی خاطره
دلم میخواد تنها باشم هیچکی نباشه حتی تو من و یه مشت کاغذ فقط بی خاطره، بی یاد تو تا صبح فقط شعر بخونم شعرایی که پر از غمه یه گوشه ی دنج اتاق که ساکته، بی همهمه... منو تو عالم خودم تنهای تنها جا بذار بذار بهت فکر نکنم برو منو تنها بذار دلم میخواد به حالمون تا خود صبح گریه کنم نبودن تو بهتره باید فراموشت کنم باید بشم مثل قدیم مثل روزای اولم از این همه خاطره هم با اینکه سخته، میگذرم بذار بهت فکر نکنم برو منو تنها بذار منو تو عالم خودم تنهای تنها جا بذار... ساینا-خرداد۹۰
پ.ن.۱ سلام.این یکی با بقیشون فرق داره.....اگه نظر یا انتقادی داشتین، خوشحال میشم بخونم.:))) پ.ن.۲ و این جهان پر است ازصدای مردمی که همچنان که تو را میبوسند در ذهن خود،طناب دار تو را میبافند..... فروغ عزیز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 8:55 PM توسط ساینا |
|
|
تو رو دیدم و دوباره قصه انگار جون گرفت و دلم از گرمی دستات دوباره آروم گرفت و تو رو دیدم و خیالم به گذشته پر گرفت و دست من یه بارِ دیگه تو رو تو بغل گرفت و تو رو تو بغل گرفت و..... تو دوباره زنده کردی همه روزای قدیمو دوباره منو کشوندی به همون حال غریب و تو دوباره تازه کردی زخمی رو که کهنه بودو دوباره یادم اوردی هرچی از یاد رفته بودو هرچی از یاد رفته بود رو.... دوباره منو کشوندی تا ته قصه ی عشقو دوباره بهونه کردی دست سرد سرنوشت رو روزای دلتنگِ بی تو دوباره رنگی گرفت و دست من یه بارِ دیگه تو رو تو بغل گرفت و تو رو تو بغل گرفت و ............
پ.ن. کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست ؟ یغما گلرویی سلام دوستان با یه حس خیلی خووووب این ترانه رو نوشتم..ولی متاسفانه حالم گرفته شد!!!!!!!!!!!!!۱ به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 4:34 AM توسط ساینا |
|
|
دمر افتادم روی تخت.کلافم.خستم حوصله ندارم...انگار جونی توی تنم نیست. میخوام بلند شم، نمیشه! سرمو بلند میکنم فقط.. چشمم میفته به یه تار موی کوتاه -خیلی کوتاه- که لبه ی تختمه.فوتش میکنم..نمیره. محکمتر فوت میکنم و سقوطشو نگاه میکنم..لذت میبرم الکی. بالشم خیس میشه..به خودم میام..آخ چه قدر دلم تنگ شده واسش..میرم سمت گوشی..p..h..o..n..e..b..oo..k اما یه دفعه خاموش میکنم و پرتش میکنم روی تخت... میچرخم و خیره میشم به سقف اتاق.. چشمام بازه ولی خوابم انگار...یه مشت خاطره میاد سراغم. یه مشت حرف و حتی آدمایی که دیگه چهره شون درست یادم نیست.. دوباره یه قطره شور میچکه پایین.پاکش میکنم...مبادا کسی باخبر بشه از حالم...
پ.ن وقتی آدم دلش تنگ میشه میره سراغ این کاغذای بیچاره و مینویسه و مینویسه و مینویسه. هرچی که باشه...حتی خط خطی میکنه گاهی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 11:35 PM توسط ساینا |
|
|
(دو در دو) منهای یک
چهار منهای یک انسان مساوی است با سه زاویه دید متفاوت. یکی ایستاده در برابر همه طوفان های سهمگین اما با این وجود آواز قناری و رقص رنگ های نقاشی را میفهمه.اگر کسی قوی هست دلیل نمیشه که احساس نداشته باشه، به هنر علاقه ای نشان نده و گریه نکنه.... دلیل نمیشه که قلب او پرنباشه از دوستی و محبت.....
چهار تقسیم بر دومین انسان یعنی فردی که هر روز برای خودش و دلش نقاشی میکشه. در فضای خانه ی کوچک و دور از دسترس او، بوی بوم و رنگ و تینر همه جارو پر کرده. همه جا پره از نقاشی های سوخته ی نقاش..اون عاشق کشیدنه...عاشق نقاشی ها اما تمام نقاشی ها رو بعد از اتمام به آتش میکشه و در حالیکه دود آتش به صورتش میخوره اشک میریزه.... او دلتنگه... و تنها به عشق نقاشی و نقاش بودن زنده مونده....
یکی مانده به چهارمین انسان کسی ست به دنبال زندگی...زندگی ای دور از هیاهو و شلوغی....دور از کثیفی...و به دنبال امید. امید داشتن گلخانه ای که خود، آن را بر پشت بوم یک آسمان خراش ساخته.کسی که در شلوغی های شهر در میان گل های رز و مریمش به دنبال آرامش میگردد.... او اینگونه زندگی خود را در یک خواب عمیق ادامه میده و دوست نداره کسی او را از خواب بیار کنه...
پ.ن. سلام دوستان. این پست فرق داره با پستای قبلی...یه متنی که آرمین( داداشم)راجع به سه نفر با سه دیدگاه مختلف نوشته.. هر پاراگراف، مخصوص یک فرده.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 5:35 AM توسط ساینا |
|
|
گمشده من... گمشدم توی نگاهت،کاش میشد بیام سراغت اگه میشد دست من، بشه یه روزی تکیه گاهت... میدونم خسته ی راهی، مثل من بی سرپناهی اگه میشد دست من بشه یه روزی سرپناهت....
تو.....نتونستی بخونی از چشام حرفامو میری و به هم میریزی همه ی دنیامو میری و دیگه نمیمونی، دیگه شعرامو نمیخونی دیگه دستامو نمیگیری، دیگه اشکامو نمیبینی
اگه حرفای دلم رو بت بگم، اگه بدونی شاید اون موقع بیای وهمیشه پیشم بمونی اگه حرفای دلم رو بت بگم، اگه بدونی شاید اون موقع بفهمی میشه عاشقم بمونی....... ساینا- فروردین ۱۳۹۰
پ.ن. -اولین شعر سال جدیده منتظر نظراتتون هستم......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 11:55 PM توسط ساینا |
|
|
سلام..این آخرین پست امساله...
باز کن پنجره هارا ای دوست هیچ یادت هست؟ که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست... توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا! معجزه باران را باور کن و طراوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد... فریدون مشیری
امسال هم گذشت و خیلی خیلی هم زود گذشت...امیدوارم همه یه سال خوب همراه با اتفاق های خوب رو پشت سر گذاشته باشید!! برای خود من که سال خوبی بود، برخلاف پارسال که سال سختی داشتم، پر بود از اتفاق های بزرگ...با کسانی آشنا شدم که باعث افتخار منه..و خیلی چیز های دیگه!! یه سال شاد..آرام...پر از خوشی..خوبی..آزادی...آبادی...بی دردسر..پر از سلامتی و پر از پول برای همه آرزو میکنم...
و در آخر: بهار، این نمایش تحول و سرسبزی آمد تا بگوید اگر نمیشود همیشه سبز ماند..میشود دوباره سبز شد.... نوروز پیشاپیش مبارک :) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 2:0 AM توسط ساینا |
|
|
غربت چشمای خیسم
تو ندیدی گریه هامو، غربت خیس چشامو بی دلیل رد شدی از من، بی جواب موند نامه هام و.... ندیدی حال و هوامو، دوستی بی ادعامو نشنیدی حتی یه لحظه،بغض سنگین صدامو... برای تسکین دردم گریه فایده ای نداره... دیگه گریه قهره با من، ای کاش آسمون بباره... ای کاش آسمون بباره... بی تو تنهایی شب هام، کسی رو یادم میاره که چه باشم چه نباشم،واسه اون فرقی نداره... اونیکه میگفت به یادم تا خود سحر بیداره، برای برگشتن من همیشه چشم انتظاره... برای تسکین دردم گریه فایده ای نداره دیگه گریه قهره با من، ای کاش آسمون بباره... ای کاش آسمون بباره... ساینا سعادت/ بهمن 1389
پ.ی -این ترانه توی مجله اتفاق نو (۱۴۱) چاپ شد. از علی ایلیا و علی قزل سفلو بی نهایت متشکرم به خاطر راهنمایی ها و نظراتشون.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 0:22 AM توسط ساینا |
|
|
تو چه ساده عشقو گفتی من چه ساده دلو باختم تو چه زیبا عاشق بودی.. منم با تو غزل ساختم!!
گل لبخندِ رو لبهات همه دنیامو زیبا کرد چشای تو غزل خون بودو دنیامو برای عشق، مهیا کرد...
تورو میدیدم و انگار تو، من بودی، منِ تنها من گمگشته در من که در تو میشدم پیدا...
همه روزام بهاری بود تو وقتی پیش من بودی همه دنیا تو مشتم بود تو وقتی عاشقم بودی... تو وقتی عاشقم بودی.... ساینا---بهمن ماه۸۹
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 بهمن1389ساعت 0:25 AM توسط ساینا |
|
|
باز امشب هم من و یاد تو بر سیاهی های شب رنگ بیداری زدیم و در آن سکوت کوچه های شهر پرسه ای در کوی دلتنگی زدیم. شانه بر شانه هم میرفتیم بی هدف در امتداد کوچه ها و هر دیوار در آغوش میگرفت نقش سایه های ما. زیر نور ماه در رویا سپری شد امشبم با یادت مثل دیشب و شب های دگر هم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 دی1389ساعت 11:7 PM توسط ساینا |
|
|
نمیتونی بری از کنارم و نمیتونی دیگه پیشم نباشی نمیذارم به همین سادگیا بری و دیگه به یادم نباشی من با تو یه عمره آشنام ولی همیشه مثل غریبه ها بودم نمیشد واست یه هم نفس باشم من فقط، غریب آشنا بودم خیلی دیر دستامونو دادیم به هم خیلی دیر تو چشم هم خیره شدیم وقتی داشت راهمون از هم دور میشد خیلی دیر بود وقتیکه عاشق شدیم خیلی دیر تسلیم قلبت شدی و.... خیلی سخت تسلیم عشقت شدم و... نمیذارم بری از کنارم و نمیتونم منی که همیشه یادت بودم و.... ساینا...آذر 1389
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آذر1389ساعت 11:38 PM توسط ساینا |
|
|
دست هایم را محکم تر بگیر .......بگذار دست هایم در دست های تو هیچ شوند!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 آبان1389ساعت 0:56 AM توسط ساینا |
|
|
حال غریبی ست که من دارم حالا که انقدر دورم از تو، اما هنوز هم دوستت دارم...........
بذار دلخوشیم تو باشی
دستمو بگیر تو دستات بذار از تو جون بگیرم میخوام امشب تا همیشه توی آغوشت بگیرم بذار از نوازش من، دل تو آروم بگیره بذار از داغی اشکات، تن خستم جون بگیره میخوام امشب و تمام لحظه هاشو قاب بگیرم تو هوای خوب چشمات تا بشه نفس بگیرم میخوام امشب آسمونو تو خوشیم شریک بدونم تک تک ستاره هاشو سهم زندگیم بدونم ساینا- پاییز89
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 0:0 AM توسط ساینا |
|
|
- نه جانم ، بی فایده ست، بی فایده ست - یعنی چی فایده ای نداره؟ آخه مگه میشه؟ یعنی به همین راحتی....... - بله....بله....بله به همین راحتی و حتی راحت تر از اونی که فکرشو بکنی، بله جانم. - ................ - ............... - ............... - اگه دیگه سوالی نیست... - مثلا اگه سوالی داشتم شما درست و حسابی جواب میدادین؟ - من هر کاری تونستم کردم. - پس کارای کمی میتونید انجام بدید..هیچ فایده ای نداشت! - جانم مر....... - انقدر به من نگید جانم...من جان شما نیستم.من جان اون بودم، فقط اون و اون همه کس من بود.می فهمی؟ - متاسفم. - تاسف شما به درد من نمیخوره آقا - متوجهم - نه .. نیستید. اگه اون..اگه اون بره..اون همه چیز منه....همه چیززززز.اگه قلبی لازمه باید بگم که دیگه قلب من به دردم نمیخوره. میدمش......قلب منو بدید به اون. - متاسفانه نمیشه..خون شما و اون.. - مسخره ست....مسخره. پس این قلب لامسب به چه دردی میخوره؟هان!!!!!!!!!! - ....... - سکوت؟ که چه؟ - حرفی ندارم. نمیشه....نمیشه... و مرد با خودش گفت نمیشه و بلندتر تکرار کرد و فکر کرد چه قدر از این کلمه بیزاره و بعد به گریه افتاد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 10:9 PM توسط ساینا |
|
|
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 7:25 PM توسط ساینا |
|
|
سلام عزیزانم
درگذشت استاد آواز ایران محمد نوری رو به همه تسلیت میگم............. راستش دلم میخواست این دفعه خودم یه چیزی بنویسم......آخه چه قدر داستان...چه قدر شعر!!!!!!!! این روزا دیر به دیر آپ کردم، خیلیا گله کردن(ایشالا تکرار نمیشه) اما باور کنید سرمون شلوووووووغ بود، چند تا عروسی پشت سر هم آدمو خسته میکنه ( ولی با این حال دلم لک زده واسه هفته پیش و هفته های پیش که عروسی داشتیم.) این کلاسا هم که آدمو ول نمیکنه راستی اگه شعر قشنگ یا مطلب قشنگ دارید، واسم comment بذارید.من عاشق این جور چیزام. مرسسسسسسسسسسسسی! تا Hi بعدی فعلا Bye....................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 4:42 AM توسط ساینا |
|
|
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد،ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 تیر1389ساعت 8:42 PM توسط ساینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 تیر1389ساعت 10:56 PM توسط ساینا |
|
|
با خودم میگویم بس کن فغان و گریه را پاسخ آید که دلت جز این کارها چه کند؟ به تمنای دلت گوش ندادی، افسوس حال میگویی پشیمان است دل من، چه کند؟ دل من تشنه به دیدار است، لیک بعد تو با خاطراتت چه کند؟ مهربانم! دل من راضی به این فاصله هاست تو بگو اما دلم با شوق دیدار چه کند؟ انتظار بس می کشد این دل من باکی نیست دلم عادت کرده، بی غم هجران چه کند؟؟ ساینا سعادت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 تیر1389ساعت 1:12 AM توسط ساینا |
|
|
اینم به خاطر خاله ی گلم
یگانه شده ایم. تو به درون روح من امده ای واگر بخواهم تورا جدا سازم ویرانگر خود خواهم بود. جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت 10:55 AM توسط ساینا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 فروردین1389ساعت 1:53 PM توسط ساینا |
|
|
یه شعر ناب به حرمت صداقتت، دیشب میون دفترای خط خورده – شعرم – نشست. یه قطره اشک به حرمت جدایی آ کنار شعر، کنار اسمت نقش بست. ساینا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 7:24 PM توسط ساینا |
|
|
من از زیبایی یک گل، من از لبخند مهربان خورشید، من از رقص-با ناز- شاپرک در آسمان زنده می شوم. من خنده یک کودک را، رمز سیاهی شب را، من آبی آسمان و دریا را میفهمم. به راستی دیگر از زندگی چه میخواهم؟ حال آنکه احساس و عشق مال من است... ساینا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 1:0 PM توسط ساینا |
|
|
چه سخته تحمل روزای تلخ دوری چه تنها مونده اونکه فکر میکرد خوبه صبوری
چه ساده، دل شکست و چه ساده رفتی از دست عشق من، من که باکم نیست وقتی یادت خاطرم هست
چه قشنگه زیر بارون به یاد چشات باریدن دنیا رو با تو خواستن، بدون تو دل بریدن
چه قشنگه این ترانه وقتی اسم تو باهاشه چه قشنگه اون دلی که عاشق اما ساده باشه! ساینا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 12:59 PM توسط ساینا |
|
|
نه!
هرگز شب را باور نکردم. چرا که در فراسوی دهلیزش به امید دریچه ای دل بسته بودم. شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 فروردین1389ساعت 3:30 PM توسط ساینا |
|
|
مثل من دل آسمون گرفته، آسمون داره می باره مثل من... ستاره تو آسمون تا صبح بیداره مثل من... آدما...آی آدما دلم گرفته به خدا آینه هم کنج دیوار دلش شکسته مثل من.. شمع داره آب میشه و میمیره تنها، بی صدا پروانه دورش می سوزه بی صداتر مثل من.. گل داره خواب میبینه، خواب بهارو ولی باز،، زمستون میاد و غنچه ها میمیرن مثل من... ساینا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 فروردین1389ساعت 3:30 PM توسط ساینا |
|
|
فاصله،
آبی آنسوی همین پنجره است و چه دیوار بلندی که برابر دارد حد مرز من و همسایه همین دیوار است -که خدا ریشه این فاصله را بردارد- عاشقی مثل همین پلک زدن حق من است و مرا جز خود من کیست که باور دارد ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 فروردین1389ساعت 3:29 PM توسط ساینا |
|
|
وقتی دلت میشه محرم دردای همه، تو خودت آب میشی اما هیشکی نمیفهمه- دل تو پر از غمه، واسه تو سکوت دریا بهترین هم صحبته.
وقتی باید پای صحبت همه بشینی و اشکای همه را مجبوری ببینی و دلت لک بزنه که با یکی حرف بزنی!
اون موقع ست که دلت میپوسه- توی چهار دیواری اتاقت و کسی نیس پاک کنه اشکای رو گونت و دل هیشکی محرم درددلت نمیشه.
اون موقع ست یادت میاد تنهایی و همه چی دوروبرت خیالیه، روزا رو شب میکنی بدون هیچ امیدی و این.........عجب سرنوشت سیاهیه..! ساینا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 فروردین1389ساعت 3:29 PM توسط ساینا |
|
|
امروز به کارهای دیروزمان میخندیم و فردا به کارهای امروزمان،شاید.
زندگی انسان از آغاز خلاصه شده در سه چیز است: خنده به گذشته، افسوس و حسرت... ساینا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 فروردین1389ساعت 3:29 PM توسط ساینا |
|
|
دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم به خدا نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بار، به صد بار بگو.
دوستم داری را از من بسیار بپرس، دوستت دارم را با من بسیار بگو.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 فروردین1389ساعت 3:28 PM توسط ساینا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوشحالم که هستم،
که میخندم، که میتوانم بخندم، که میخواهم بخندم..... می نهم پا بر رکاب مرکبش، خاموش میخزم در سایه آن سینه و آغوش میشوم مدهوش.... باز هم آرام و بی تشویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش... فروغ فرخزاد بسترم صدف خالی یک تنهایی ست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری.. هوشنگ ابتهاج خاطرات یک ساعت بودنت را، یک سال زندگی میکنم... |
| پیوندهای روزانه |
|
نایت ملودی قالب های پارس اسکین قالب های پیچک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 |
|
RSS
|